X
تبلیغات
دست های خودم

دست های خودم

چرندیات هفته گی

چند شعر کوتاه؛ پیشکش به کوتاهی زندگی

 

مثل گرگ

مستی می‏کند با برف

کاش چهار فصل خدا زمستان بود


----------------------------


خاطره

تیتر پایانی شب

________

آرام و بی صدا افتاد

ماه زخمی روی برف


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 12 بعد از ظهر  توسط محمد یاسین نگاه  | 

پیشکش بر تو که در فضای مجازی برف بازی کردیم

این خطوط کشاله‏دار را این قدر بالا کش نده

از بی خوابی جهان مضطرب می ترسم

بگذار در حاشیه ی این جهان اندکی دراز بکشم

یارای ایستادن در برابر کوه؛ کو؟

تاب تحمل طولانی را ندارم

من چاقوی به استخوان رسیده ی استم که تنها خودم را می توانم به زانو دربیارم

به هیچ "دویلی" فرا نخوان

رویا سال ها می شود که درب اتاق خوابم را نمی کوبد

تنها کابوس ها با کنایه از کنارم رد می شوند و خبر خودکشی خوشبختی هایم را می دهند

دوست دارم برگردیم به خیابان های بن بست هفت سالگی

یادت هست؟

که چشمانمان را می بستیم تا همدیگر را نیابیم

به دیوارها دروغ می گفتیم

گاهی پشت سنگی سکوت می کردیم

گاهی درخت سیبی در صدای مان می پیچید

تا برندگان جنگ جهانی چشم پتکان شویم

حالا هر اتفاقی که در جهان می افتد ریشه در چشم بهم زدن های تو دارد

دست از سر شوخی بردار

از بی خوابی جهان مضطرب می ترسم

قرص های بیداری ام را خورده ام

بگذار در حاشیه ی این جهان اندکی دراز بکشم

    
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 2 بعد از ظهر  توسط محمد یاسین نگاه  | 

سلام بر تمام دوستان و دشمنان روزگار

آه! عاشقی ویرانگر

زنی با ابروهای گشاده

و چشم های کاملن نجیب

هر روز نشانی مردی را از من می گیرد

شب در هیاتی پیرمرد فالگیر، کف دست تمام زنان جهان را برایم می خواند

با خیال آغوشی معشوقه ی خودم را حلقه می زنم گرد تمام مردانگی هایم

دست می کشم تن برهنه ی تنهایی را

 لب می گیرم از سیگار

چنگ می زنم گیسوان شب را

و بامدادان چقدر خوشبخت سر از گریبان بدر می آرم

معشوقه ی من یک سودا دارد و هزار سر

در هر سرودی عاشقانه می رقصد

بر هر مجسمه ی لبخند می زند

زنی با چشم های کاملن نجیب

تنها گوسفندی است که از قصاب ها خوشش می آید

سرانجام تمام مردانگی هایم را پاکت می کنم و به نشانی کودکی چشم های نجیب می فرستم  

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 1 بعد از ظهر  توسط محمد یاسین نگاه  | 

زنده باد اتاق شماره چهارده

مردی رها شده در خویش

درختی رها شده درمسیر باد

آبادی آدم ها همین گونه شروع می شود

کنار پنجره ی صبح چراغی می افروزم

تا روسیاهی زندگی را روشنتر به تماشا بنشینم

مردی رها شده در خویش خیره می شود

پلک هایش را روی چشمانش پک می زند و چهار دور چهار دیواری شهوت را می گردد

صدای شراب و شور شقیقه های عاشق اش را به شوق می آرد
مرگ بر شرم و شرف و شعور

زنده باد اتاق شماره چهارده

مرد رها شده در خویش

دستی بر پستانی های زنی می کشد

پنجه هایش در رخنه های دندان مرد دیگر گیر می ماند

تمام احساس اش را در جیب اش جا می گذارد

این  جا می شود تمام حرف ها را در چند جمله خلاصه کرد

ای رفیق!

ای روزگار!

آبادی آدم ها همین گونه شروع می شود

____________________________________________________________________-

با ماسک های هم شکل

صداقت های متفاوتی داریم

چای سیاه و اطمینان سبز

با ایمان داری تمام

دست روی میز می گذارم و پا روی رفاقت

دل تنگی را با لبخندهایی افتاده از کیف یک روسپی

اندازه می گیرم

اعترافی بر تمام اعتراف های دروغ

این یکی را هم زیاد جدی نگیر

اگر اجازه هست

دست ها را بگذاریم که گردش بروند

از آخرین رویدادها روی بر می گردانم

تازه ترین خبر را در کجای تنت خیره شوم

چای سبز و سکوت سیاه

با ماسک های هم شکل

صداقت های متفاوتی داریم

روسپی نشانی ما را ندارد

تا لبخندش را پس گیرد
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 1 بعد از ظهر  توسط محمد یاسین نگاه  | 

جمله ات را نقطه بگذار

کابل صدای مرا نمی شنود

گپ از چای سیاه تلخ گذشته

گلوله های گلوبندت را پنهان کن

اشک های بی پدر را

نام کوچک اعتماد را

کابل صدای ترا هم نمی شنود

سلامی در کار نیست

سیمای سیمانی ات

از طناب هایی که در تو پیراهن پهن کردند

قصه می گوید

کابل بروت های پدرت را هم ندید

پستان های پندیده ی مادرت را

دست های خط خطی خواهرت را

کابل صدای ما را نمی شنود

از خیابان های شلوغ کابل دست بردار

از کفش های پاشنه بلند

فقط به خط ها و خنده های صورت من نگاه کن

نام دوم جوانی چه بود؟

فقط کابل می داند

کابل صدای خودش را هم نمی شنود

+ نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 12 بعد از ظهر  توسط محمد یاسین نگاه  | 

پیشکش به یگانه ترین یار

اشک‎هایی که می ریزد

نامه‎هایی است که باید سال پیش برایت می نوشتم

به این قد بلند شک نکن

با تمام پستی‎ها نسبت دارد

پیراهن پاره پاره‎ام

با پلک  هیچ پروانه‎ی پیوند ندارد

فقط ترانه‎ی تنهایی مردی  است

که عاشق پلنگ شده است

دندان‎هایت را دوست دارم

دوندگی‎هایت را

درندگی‎هایت را

ناخن‎هایم را بلند می‎گذارم

تا در همسری با تنت کم نیاورم

چشم‎هایت را اندکی بارانی کن

هزار تابستان ترس در من جریان دارد

با تمام وسعت وحشتت مرا به آغوش بکش

تا خرد شدن

خمیر شدن

دیگر نمی خواهم خیالاتی شوم

دهن بده

دندان بگیر

ناآرامی‎ها طبعیت

کوچک‎تر از دردهای من است

دوام دل تنگی‎ها دیوانه‎ام کرده

می خواهم دیو شوم

دنیایی قشنگی دارد

خوشبختی؛ زبان مهربانی آدم‎ها را نمی‎دانی

پیراهن پاره پاره‎ام

با پلک هیچ پروانه‎ی پیوند ندارد

فقط ترانه‎ی تنهایی مردی است

که عاشق پلنگ شده است

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 3 بعد از ظهر  توسط محمد یاسین نگاه  | 

پنج سلام کوتاه

عشق ماهی گیر

آب های گل آلود

_____________

چگونه عاطفه ها را

تقسیم کنیم

یک خودکار

دو شاعر

__________

میان هر دو بوسه

یک سیگار

مرگ و عشق

خواهر اند

___________

تا نفس گرفتم

کودکی هایم را

باد برد

________

سیبی به این خامی

اما سرخ

گونه های تو

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

برف باریده

آفتاب شانه‏ی ناجوانمرد است

برف باریده و از نقش قدم هایی کسی

زمین حیاط ما همچنان ناهموار است

چای داغ هیچ رابطه‏یی با وضعیت آب و هوا ندارد

تازه می دانم

این جا همه چیز شکل خودش را دارد

آشپزخانه‏ی بی آتش

فقط از قمری های همسایه خبری نیست

در برابر آیینه می ایستم

و می روم تا حیاط را بیدار کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط محمد یاسین نگاه  | 

پس از غیر حاضری های زیاد...

عکسی  از خودم می گیرم

این فعل هم به گذشته پیوست

اینجا زندگی است

منظورم همین کابل خودمان

سر زمین رویدادها و رویاها

حجم خاطراتم کم کمک پدر می شود

اندامم چند پیراهن دیگر

بوی قرغه خواهد داشت؟

می دانم

عصرها را می خواهی جا بگذاری

در جیب چپ کیفت

و بی خیال بابت همه‏ی آشنایی ها بگویی

ممنون

لطفن نامردی نکن

عکس بعدی را نگیر

از شهادت این همه فعل می ترسم

بیا کمی روی دست هایمان راه برویم

این خطوط پیچیده سرنوشت فردا را روشن خواهد کرد

خوشبختانه چای کاروان سرا هنوز طعم هنوز را دارد

نمی خواهی بادام ها را بدزدی؟

تا کودکی هایم روی میز راه بروند

نمی خواهی فحشم بدهی؟

تا آرامشم از سفر برگردد

راستش را بپرسی

نمی دانم که اندامم چند پیراهن دیگر

طعم ترا خواهد داشت

اما می دانم

سه شنبه‏ی که می آید

روزی خوبی نخواهد بود

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 3 بعد از ظهر  توسط محمد یاسین نگاه  | 

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 


 

سید فضل الله قدسی، شاعر غزل غربت

 

به دشت های پر از سبزه نیزه کاشته بود

و در مسیر خدا گزمه ها گماشته بود

زخشم، شانه ی صبرم دیگر تکان می خورد

و نوک دشنه دمادم به استخوان می خورد

کسی به قلب من آخر تب جنون انداخت

سربریده ی صبر مرا برون انداخ

              ...(1)

" در سال 1341خورشیدی در قریه ی کته قونش از توابع ولسوالی شولگره ولایت بلخ متولد شدم. از سال 1354 توفیق حضور در درس های علوم دینی یافتم. جوانی ام با حضور در عرصه ی جهاد علیه ی اشغالگران آغاز شد. در سال 1370 وارد دانشگاه شدم و در رشته ی الهیات لیسانسم را اخذ کردم. فعلاً دانشجو در مقطع ماستری می باشم. کار شعر را از سال 1364 جدی گرفتم.1366 در مسابقه ی شعری" فجری" در سطح ایران رتبه ی اول را به دست آوردم. در سال 1367در مسابقات بین المللی" حرم امن" رتبه ی دوم را کسب کردم. در سال 1371 در مسابقه ی" صبح در زنجیر" ویژه ی شاعران مهاجر حایز مقام اول شدم. در سال 1372 در میان شاعران حوزه ی علوم دینی در سطح نُه کشور به مقام اول دست یافتم. مجموعه های" خاکستر صدا و دست های خالی" از من به جاپ رسیده. مجموعه یی آماده ی چاپ دارم."(2)

یکی دیگر از سنگرداران شعر مقاومت افغانستان آقای سید فضل الله قدسی می باشد. قدسی شاعریست که بیشترینه جان مایه های شعرش را درد ها و فریاد های مردم کشورش تشکیل می دهد. قالبی که قدسی برای بیان درد ها و درک های خویش برگزیده، قالبی است که از دیر زمان تا کنون در حوزه ی زبان و ادبیات فارسی روایتگر یاد های عاشقانه است؛ ولی قدسی در این ظرف عاشقانه( غزل) به روایت دغدغه های فردی و عاشقانه نمی پردازد؛ بلکه با استفاده از این قالب، به سمت و سوهای جامعه ی خویش می رود و دغدغه های فردی را به یاد فراموشی می سپارد و درد همگانی را با حنجره ی سبز غزل بلند بلند به سرایش می گیرد. همین جاست که این مقوله- فریاد یک شاعر فریاد یک ملت است- تحقق می یابد. هرچند تمام انسان ها آزادی را دوست دارند؛ ولی شاعران راستین آزادی را می پرستند. پس نخستین عصیان ها در برابر استبداد و نابرابری توسط این گروه آزاده و عاشق انجام می پذیرد. قدسی یکی از این آزاده هاست که در راه رفاه و آزادی کشورش با شعر مقاومت به جهاد ادبی می پردازد. و بی باکانه درد ها و درک هایش را در میان کلمات سنگین به بیرون پرتاب می نماید. قدسی هیچگاه آرام نمی نشیند؛ هرچند او خود هر روز شاهد مرگ" سبزه" و ظهور" نیزه" هاست. با آن هم می خواهد به صبر متوصل شود؛ ولی نمی شود، شانه ی صبرش از شدت خشم تکان می خورد:

به دشت های پر از سبزه نیزه کاشته بود

و در مسیر خدا گزمه ها گماشته بود

ز خشم شانه ی صبرم دیگر تکان می خورد

و نوک دشنه دمادم به استخوان می خورد

 در چنین وضعیتی قدسی باز هم به مبارزه ی خویش ادامه می دهد. از سیاهی و سکوت نمی هراسد و پیوسته با ظلمت می ستیزد و سر انجام بر روی شانه های شب خوان خورشید را می گستراند:

 پی زدودن ظلمت، قرار ننشستیم

به روی شانه ی شب آفتاب را بستیم

 

قدسی با دست های خالی؛ ولی مملو از ایمان و آزادی به میدان نبرد می رود و در این راه از هیچ چیز نمی هراسد:

 

سلاح مردم ما دست های خالی بود

علم به رنگ شهادت چقدر عالی بود

در میان دشت هایی که" نیزه زار" است قدم می زند و با دست های خالی به مرگ ظلمت و شب می شتابد و تا رسیدن به کوه آفتاب از پا نمی نشیند:

 بدون واهمه تا پاس شب رکاب زدیم

علم به دامنه و کوه آفتاب زدیم

الحق که آزادی و آزادگی جز در سر زمین آفتاب، در هیچ جای دیگر نمی نشیند و آفتاب در سرزمینی می تابد که آن جا انسانیت، عدالت، صلح و همدیگر پزیری به معنای واقعی کلمه حضور داشته باشد. قدسی و قدسی های دیگر تا رسیدن به چنین جغرافیایی( چنین افغانستانی) به مقاومت خویش ادامه می دهند. هر چند اوضاع با گذشت هر روز سیاه تر و بحرانی تر از دیروز می شود.

اسارت و بی وطنی دو درد بزرگی است که هر انسان با وجدان و درد آگاه را آزار می دهد. در جریان سال های جنگ تعدادی از شهروندان ساکن در کشور احساس اسارت و بردگی می کردند و تعدادی دیگر که مهاجر شده بودند؛ این دو درد بزرگ را یکجا تحمل و تجربه می نمودند. قدسی در کنار این که از وطن و مردم اش دور بود، احساس بی وطنی و اسارت نیز می کرد و این چقدر درد آور است که انسان، وطن، مردم و آزادی خویش را یکجا از دست بدهد. در مرور کوتاهی به ادبیات معاصر افغانستان ردپای چنین رنج طاقت فرسا را در درون آفریده های تمام آفرینشگران مهاجر افغانستانی به صورت روشن می توان مشاهده نمود. قدسی در غزل غربت درد دوری از وطن، درد بی افغانستانی، درد دور از آشیانه بودن، درد بی بهاری، درد پر نگشودن، درد ناسرودن و... را این گونه به تصویر می کشد.

 چندی است مرغ دل پی رفتن ز لانه نیست

او را به سر هوای بهار و ترانه نیست

چون بلبل جدا شده از باغم ومرا

میلی برای پر زدن از آشیانه نیست

باور کنید دیر زمانی است در دلم

شوق سرودن غزل عاشقانه نیست

این جا شکوفه سر زده؛ اما به خاک ما

عمری ست از حضور بهاران نشانه نیست

آن جا به ذهن باغ ز هنگامه ی بهار

جز خاطرات تلخ هزاران جوانه نیست

آن جا انیس و همدم دل های داغ دار

جز ساز غمگنانه و سوز شبانه نیست

اما رسد دمی که به ساحل نهیم گام

دریای رنج و غربت ما بیکرانه نیست

(3)

با تمام این همه درد، این همه فریاد، این همه نا امیدی، قدسی در بیت پایانی غزل غربت، دو باره ابراز امیدواری می کند و به افق های روشن فردای افغانستان فکر می نماید. و تأکید می دارد که دریای رنج و غربت ما بیکرانه نیست و روزی به پایان می رسد و ما گام در ساحل آبی ها و آزادی ها می گذاریم:

 

اما رسد دمی که به ساحل نهیم گام

دریای رنج و غربت ما بیکرانه نیست

 

شاعر پیوسته به پیروزی فکر می کند، به پایان فصل شب و تلخ کامی ها. داشتن چنین اراده و چنین باور است که او هیچگاه تن به تسلیم و شکست نمی دهد:

 برخواست سبز، هر چه تبر خورد خم نشد

بشکست، از ایستادگی اش هیچ کم نشد

...(4)

در پایان این نوشته برای قدسی موفقیت های در نهایت سبز و سترگ آرزو داریم و امیدواریم که شعر های بلند بالایی زیادی در آینده از این شاعر مبارز و مقاومتگر در تاریخ ادبیات معاصر خویش داشته باشیم؛ هر چند قرار اطلاعات که من دارم قدسی در این اواخر کمتر به شعر می پردازد و بیشتر مشغول و مصروف کارهای فرهنگی است.

 پی نوشت ها:

1- حسن انوشه، حفیظ الله شریعتی، افغانستان در غربت، چاپ اول، انتشارات نسیم بخارا، تهران 1382،ص 291

2- محمد صادق عصیان، سیما و سخن، چاپ اول ، انتشارات میوند، کابل 1385، ص 145

3- حسن انوشه، حفیظ الله شریعتی، افغانستان در غربت، چاپ اول، انتشارات نسیم بخارا، تهران 1382،ص288

4-  محمد صادق عصیان، سیما و سخن، چاپ اول، انتشارات میوند، کابل 1385، ص147

 

 

 

 ___________________________________________________________________________

سمیع حامد، شاعر شعر و شمشیر

 

چارسو نامرد و مرداریست اما می رویم

گر رود سر نیز در این رهگذر ما می رویم

بیشتر از این سفر سخت است یا بی همسفر

همسفر بی همسفر! تنهای تنها می رویم

...(1)

 

هر از گاهی که در رابطه به ادبیات سیاسی و شعرسیاسی- اجتماعی توأم با تعهد و التزام ادبی در افغانستان، بحث صورت می گیرد، یکی از برجسته ترین و نیرومندترین چهره ی که در ذهن هر مخاطب آگاه و جدی پدیدار می گردد داکتر سمیع حامد است. سمیع حامد در سال 1348خورشیدی در ساحه ی" شهر بزرگ" ولایت بدخشان به دنیا آمد. دوره های دبستان و دبیرستان را در بلخ به پایان رسانید و سپس تحصیلات عالی اش را در دانشکده ی طب دانشگاه پی گرفت و با روی کار آمدن گروه طالبان( اشغال مزار شریف توسط این گروه) به پاکستان کوچید و در سال 1379خورشیدی همراه با خانواده اش به دنمارک رفت و سرانجام پس از مهاجرت ها و سرگردانی های در نهایت فراوان با ایجاد اداره ی جدید در افغانستان(اواخر سال 1380) دو باره به وطن برگشت و اکنون نیز مصروف فعالیت های فرهنگی می باشد. سمیع حامد پیش از مهاجرت به پاکستان نیز شعر می سرود و در حوزه ی ادبیات قلم و قدم می زد و جزو آفرینشگران فعال در بلخ بود؛ اما آغاز کار جدی و آفرینش های  بهتر و چشمگیرتر او برمی گردد به سال های آغازین مهاجرتش به پاکستان. سمیع حامد در شروع کار شاعری از استاد واصف باختری متأثر بود، او خود در این زمینه می گوید:" آشنایی مستقیم با استاد باختری، چشم انداز های تازه یی را فرا راه اندر یافت های شاعرانه ی من بیدار کرد و پس از آن سالی چند همگام با شبگیرپولادیان و عبدالقهارعاصی و با تأثیر پذیری از هر دو( درقصیده و دوبیتی) به جبهه ی مقاومت فرهنگی پیوستم..."(2) حامد بر علاوه ی دلبستگی به نوگرایی و سرودن شعر سپید و غزل های شورانگیز، رباعی و دوبیتی نیز می سراید و در تمام این قالب ها او شاعریست، موفق، ژرف اندیش و عصیانگر. اکثر سروده های او دارای درون مایه و پیام های سیاسی است؛ حتا در عاشقانه ترین شعرهایش می توان ردپای دغدغه های سیاسی- اجتماعی را می توان مشاهده کرد. سمیع حامد آفرینشگریست آگاه، متعهد، رسالت مند و درگیر با رویداد ها و رخداد های اطرافش. بی باکانه علیه ی هرگونه استبداد قیام و قیامت می کند و در این قیام گاهی در خویش تبعید می شود  و گاهی با شعر و شمشیر در سوگ باغچه های شهید می نشیند و در فصل دیگر یاد ها و فریاد های شیشه های تشنه را با" من و آیینه"  همنوا و همصدا فریاد می زند. روزهای سیاه و سپید افغانستان گاهی آن قدر برایش وحشت و دهشت می آفریند که مجبور می شود بنویسد:" بگذار شب همیشه بماند". شب های غریبانه ی غربت با روزشب های کابل دست به دست هم می دهند و سر انجام در کوچه های کوچک پاییز او محکوم می شود تا در ظرف بیست و چهارساعت،" بیست و چهارساعت زنگدار" را بسراید. و حالا درد های کودک و بزرگ اش را به خیابان های خواب برده و روسپی کابل می ریزد و باز هم تازه ترین دردش را در" بود نبود یک تروریست" قصه می کند؛ تا فردا شاهد واقعیت ها و حقیقت های باشد که در پیوند با قضایای افغانستان، امروز جریان دارد. سمیع حامد هیچگاه نمی تواند از کنار بی عدالتی ها و استبداد ی که در حق هم وطنانش- ولو زیر هر نام که صورت می گیرد- بی تفاوت بگذرد. او همان گونه که در طول سال های جنگ و دربدری علیه ی تمام پستی ها و پلشتی ها قیام می کرد اکنون نیز در برابر کسانی که در حق برحق مردم افغانستان ظلم روا می دارند با صدای بلند به مبارزه بر می خیزد و درد های ناسور ملت اش را- به صورت های مختلف، گاهی به صورت انتقاد، گاهی در هیأت طنز وگاهی به...- کلمه به کلمه با سوز می سراید:

 

گفت در آتش کشیدم خانه ات را اشتباً

سوختاندم باز هم ویرانه ات را اشتباً

از تصادف پا نهادم بر دهان کودکانت

بستر خون ساختم کاشانه ات را اشتباً

برکشیدم زینه تا بام ستم از استخوانت

زیِن خشم خویش کردم شانه ات را اشتباً

معذرت می خواهم! آخر خاطرم سرگرم جنگ است!

اشک و مرمی کردم آب و دانه ات را اشتباً

خانه ی زنبور سربی ساختم، آری! ببخشی

آشیان زخمی پروانه ات را اشتباً

ای کبوتر! صبرکن، یک روز دیگر نیز بنشین!

باش تا تابوت سازم لانه ات را اشتباً

(3)

تعهد و التزام همین جاست که وارد ادبیات و کار ادبی می شود، رسالت واقعی و راستین شاعر و نویسنده در روزگاری که هویت، آزادی و ارزش های مردم و میهن اش به حراج گذاشته می شود، پیش از هر چیز دیگر مبارزه در برابر سیاهکاران است. هرچند هستند کسانی که هنر را فقط برای هنر می خواهند و ادبیات را تنها برای لذت بخشی و خیالاتی شدن. ولی واقعیت امر این است، در روزگاری که شاعر و یا نویسنده خود شاهد مرگ تمام ارزش هاست، صحبت از دغدغه های خصوصی و فردی امریست به دور از رسالت مندی ورسالت شناسی. سمیع حامد بر این امر نیک آگاه است و هیچگاه شعر را بدون هدف نسروده است." من باورمندم که در کم گذاری ا دنیا، شعر مستقیماً به عنوان ابزاری تکان دهنده در روند مبارزه نقش داشته است. و این مسأله بدیهی است. آن هایی که می گفتند هنر را نباید به سطح مردم پایین آورد، باید درک مردم را به سطح هنر بالا برد، غافل از این بوده اند که هر قدر ذهنیت مردم گسترده تر شود و درک ها بالا بروند، به همان پیمانه هنر(از جمله شعر) نیز فاصله می گیرد و کماکان آن بعد باقی می ماند. بنا بر این شعر به گونه ی غیر مستقیم بر زندگی مردم و از جمله در تحریک مبارزات اثر می گذارد، یعنی در انکشاف جهان بینی نقش دارد. من جز مواردی انگشت شمار اصلاً شعر غیرسیاسی ندارم، کار های من آمیزه یی از شعر و شعاراند، من این شیوه را خود برگزیده ام و با آن زندگی و مبارزه کرده ام. شعر من" گورمشتی" است. من همواره شاعر سیاسی بوده ام و بر همین بنیاد سروده هایم حتا در بهترین نمونه ها آمیزه یی از شعر و شعار هستند. من برای اقشار محروم نگریسته ام، اقشار محروم در من گریسته اند، فریاد کرده اند و گاه شمشیر آهیخته اند...حرف شاعر عمل شاعریست. من تا زمانی که جان فرهنگ" فرهنگی" در افغانستان به خطر معروض بود، مهاجر نشدم... هنگام که جان فرهنگ به مخاطره افتید، تبعید را پذیرفتم...نمی خواهم خونم بر زمین بریزد، من می خواهم خونم بر زمینه بریزد...من فکر می کنم مهم ترین کار روشن فکران افغانستان کوشش در جهت پدید آوری چنان زمینه است."(4) سمیع حامد بر این حرف خویش که حرف شاعر عمل شاعر است، اعتقاد کامل دارد. اگر شخصیت سمیع حامد را جدا از شخصیت ادبی اش هم به بررسی بگیریم در می یابیم که او باز هم در همین زمینه ها کار و پیکار می نماید. سمیع حامد سال هاست که برای تحقق آزادی بیان، دموکراسی، صلح و...در افغانستان فعالیت می نماید؛ با آن که تا کنون چندین مورد، از طرف دشمنان افغانستان و دشمنان آزادی و اندیشه مورد سؤ قصد قرار گرفته است؛ ولی باکی ندارد و همین روز ها نیز در پیوند با سایر فعالیت هایش در خانه ی فرهنگ افغانستان مصروف پی گیری یکی از پرونده های مرتبط با مسأله ی آزادی بیان در افغانستان است. از داکتر سمیع حامد این کتاب ها تا کنون به چاپ رسیده است:

 

1-     تبعیدی هميشه ( مجموعه شعر )‌
2- شعر و شمشير ( مجموعه شعر )
3- من و آيینه ( مجموعه شعر )
4- شيشه های تشنه ( مجموعه شعر )
5- باغچه های شهيد ( مجموعه شعر )
6- ياد ها و فرياد ها ( مجموعه شعر )
7- از دوزخ ارديبهشت ( مجموعه شعر )
8- رازبنها در فصل شگفتن انجير ( مجموعه شعر )
9- بگذار شب هميشه بماند ( مجموعه شعر )
10-رنگين کمان بر فراز مرداب ( منظومه )
11-Night Password (‌ ترجمه شعر )‌
12-The wind & the window(‌ ترجمه شعر )
13-اندمه يی در دمه ( مجموعه شعر )
14-با گيسوان آبی آتش ( مجموعه شعر )

      15- رکوچه های کوچک پاییز( مجموعه شعر)
      16-آبستن از آبی ( مجموعه شعر )
  17 -دف بزن ای دفتر من ( مجموعه شعر )
18- بيست و چهار ساعت زنگدار ( مجموعه شعر )

19-          شبنامه آفتاب

20-             بود نیود یک تروریست...( منظومه ی بلند)

21-             بید مجنون گفت با من...(مجموعه شعر)

22-             بریز به خیابان( مجموعه شعر)

پانوشت ها:

1-بریز به خیابان، سمیح حامد، مطبعه ی میوند، چاپ نخست 1387،ص 64

2- مروری بر ادبیات معاصر دری، عبدالقیوم قویم، مطبعه ی فجر، چاپ نخست 1385، ص169

3- بریز به خیابان، صص 3و4

4 مروری بر ادبیات معاصر، ص17

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 9 بعد از ظهر  توسط محمد یاسین نگاه  | 

سلام به همه دوستان خوبم

 

 

لیلا صراحت روشنی؛ شاعر تداوم فریاد                    

 

 

ز شام شهر تباهم ستاره دزدیدند

ستاره های ما را آشکاره دزدیدند

چو فوج فوج ملخ را به باغ ره دادند

کلید باغ به دست شب سیه دادند

شبی که برکه ی ماه اش به تشنه گی پیوست

شبی که روزنه های ستاره اش را بست

              ...

لیلا صراحت روشنی فرزند شاعر و ژورنالیست با درک و با درد کشور سرشارشمالی(سرشار روشنی) است.

لیلا در جوزای سال 1337 خورشیدی چشم به هستی گشود و دوره های دبستان و دبیرستان را در" لیسه ی ملالی" به پایان برد و در سال 1359 خورشیدی از گروه فارسی دری دانشکده ی زبان و ادبیات دانشگاه کابل دانشنامه ی لیسانس گرفت. پس از آن به شغل آموزگاری پرداخت و از سال 1360- 1365 در" لیسه مریم" درس می گفت. پس از آن وارد انجمن نویسندگان افغانستان شد و به عنوان معاون "مؤسسه ی نسوان" انتخاب گردید و در عین حال مسؤولیت جریده ی" ارشادالنسوان" را به عهده داشت و مدتی نیز به عنوان معاون مجله ی" میرمن " کار نمود. لیلا همانند اکثر شهروندان افغانستان پس از سال 1375 در ادامه ی مهاجرت ها ناگزیر تن به مهاجرت سپرد و به پاکستان کوچید و چندی بعد به اروپا- کشور هالند- رفت و در آن جا دست به تأسیس فصلنامه ی " حوا در تبعید" زد لیلا سر انجام به اثر سرطان مغز- که سال ها رنج می برد- در روز چهارشنبه 31 سرطان 1383 خورشیدی در هالند از سرایش بازداشت و به جاویدانه گی پیوست. شخصیت نخستین ادبی لیلا در نزد پدرش زنده یاد سرشار شمالی شکل گرفت و بعدها در جهان شعر وشعور شهامت قامت برافراشت و خود را، زندگی را و آزادی را تا آخرین لحظه های پدرود به تکرار سرود. لیلا با غزل گام در دنیای شاعرانه گی گذاشت پس از آن میدان های نیمایی و سپید را نیز درنوردید و در تمام این قالب ها الحق  که نیک درخشید. درون مایه ی اکثر آفریده های لیلا را درد ها و سرنوشت مردم کشورش تشکیل می دهد و در سطر سطر آفرینش های اش رسالت مندی، تعهد و صداقت در قبال وطن و هم وطنانش را به صورت روشن و برجسته می توان دید. شعر های صراحت در واقع برگ های تاریخ معاصر افغانستان هستند که مخاطب را به بازخوانی فراز و فرود های متعلق به سه دهه اخیر فرا می خواند، او آرام و آگاهانه؛ ولی دردمند، درک ها و دریافت هایش را به سرایش می گیرد. "... لیلا صراحت چه در شعر های از نوعی سیاسی و چه در شعر های از نوعی دیگر، احساساتی نمی شود، هجونامه نمی سراید و زبان به طعن و دشنام نمی گشاید؛ ولی فضای شعرش به گونه یی است که خوانده را به تاریک ترین گوشه های زندگی اجتماعی- سیاسی جامعه به پیش می راند. از جنگ و تجاوز و از راکت و از انفجار به گونه ی صریح سخن نمی آورد؛ ولی از شعر او بوی باروت، بوی خون، صدای انفجار و شکوه مقاومت مردم و امید به پیروزی احساس می شود...." (1)

 

فریاد هایم را تکه تکه می شنوی

خنجر به گلوگاهم گذاشته اند

...

بی زمان، بی تقویم

در مسیر باد استاده ام

می ترسم

می ترسم

بیشه زار سبزچشم هایت کجاست

تا پنهان شوم

مگذار

با باد

با خاکباد درآمیزم

مگذار، تکه تکه فریاد هایم

گم شوند

در گردباد پیچ در پیچ هیچ

با دستان عاشقت

خنجر از گلوگاهم بردار

... و آن گاه انفجار درد است

و آتشفشان فریاد

فریاد

فریاد

 

لیلا به همدردی کشورش می رود و می بیند که از در و دیوار ظلم و سیاهی می بارد و سرانجام سر در آغوش "افغانستان" می گذارد و فریاد می زند: "با دستان عاشقت خنجر از گلوگاهم بردار" و پیوسته به این مبارزه خویش ادامه می داد و دست از سرایش آزادی برنمی داشت. " در آن سال ها که این سرزمین به یک(( کولاک بزرگ )) مبدل شده بود، شعر متعهد لیلا صراحت روشنی در کنار چند شعر انگشت شمار دیگر، هم پرخاشگر بود و هم امید آفرین و بشارتگر و نوش دارو روان های زخمی، و چه شگفت که در شعر او هیچ گاه ایماژ به کشتن واقعیت ها و طرد و تبعید آن برنخاست و به هرزه آب سخافت هم در من نیالود." (2)

لیلا به جستجو خویش می پردازد، به جستجو صفا می رود، دوست دارد کشورش دوباره به روشنایی ها برگردد، ولی می بیند که همه چیز گم گشته و یا در حال سقوط و گم شدن هستند:

 

تا بهار روح یاران صفا گم گشته است

در درون معبد دل ها خدا گم گشته است

تا به سبزستان هستی وحشت پاییز رست

بر لبان سبزه ها ذوق دعا گم گشته است

روشنایی سبز حسرت سوز هستی ساز عشق

در میان ظلمت بی انتها گم گشته است

شور هستی آفرین مرغکان این بهار

در زمستان سکوت مرگ زا گم گشته است

گم شدم در غربت بی هم زبانی گم شدم

تا بهار روح یاران صفا گم گشته است

(3)

لیلا نمی تواند سکوت کند؛ چون شاعر راستین و هدف مند می داند که در قبال مردم و جامعه خویش از چه رسالت خطیری برخوردار است. شاعر راستین پیش از هر کس دیگر به روایت دقیق وضعیت و رویداد ها و رخداد های که اتفاق افتاده و یا در شرف اتفاق است می پردازد. زیرا شاعران در کنار درک از وضعیت، فطرتاً درد عمیق و شگرف نیز دارند و این دو (درک و درد) را با هم می آمیزند و با استفاده از زبان شعر به خورد مردم و جامعه می دهند. لیلا پس از فریاد "گم شدن" از درد دزدی هایی می نالد که آشکار خود شاهد آن است. او می بیند که دشمنان سوگند خورده افغانستان فرهنگ، آزادی، هویت و ... را بی رحمانه به تارج می برند:

 

ز شام شهر تباهم ستاره دزدیدند

ستاره های ما را آشکاره دزدیدند

چو فوج فوج ملخ را به باغ ره دادند

کلید باغ به دست شب سیه دادند

شبی که برکه ی ماه اش به تشنه گی پیوست

شبی که روزنه های ستاره اش را بست

شبی که شعله اش ار بود برق خنجر بود

شبی که جام سکوتش شکسته باور بود

شبی که خیلی ملخ راه بر بهار زدند

پرنده را به درختان خسته دار زدند

...

بانو لیلا، این شعر آزاده و آبی اندیش در کنار امر سرایشگری از توانایی های خاص دیگر نیز برخوردار بود. نثر پخته و محکم می نوشت و در زمینه تاریخ و جامعه نیز آگاهی های لازم را داشت. "... لیلا صراحت روشنی از آن شاعران و نویسندگانی بود که از فرهنگ بسیار غنی و دانش وسیع بهره ور بود. وی با متون معتبر ونظم ونثر زبان فارسی دری آشنایی بسیار عمیق داشت و در تاریخ اطلاع وسیع اندوخته بود. از لحاظ سجایای شخصی، شخصیت بسیار فروتن، آزرمگین، مردم گرا، بی ادا و خیلی از این مقارن اخلاقی بهره ور بود. او از شاعرانی بود که آن چه ما علوم بلاغت می گوییم. یعنی در معانی و بیان و همچنان در بحث عروض و قافیه مطالعات قابل توجه داشت، و در ادبیات جهان از طریق ترجمه ها مطالعات زیاد داشت."(4) در پایان این مقالت روح آزاده ی این شاعر معاصر افغانستان را شاد می خواهیم و یادش را گرامی می داریم. و آرزو می برم تا لیلا های دیگر فریاد روشن و با صراحت" لیلا" را ادامه دهند.

 

آثار:

1- طلوع سبز( انجمن نویسندگان افغانستان، 1365ش)

2- تداوم فریاد( کابل، 1370ش)

3- حدیث شب( مجموعه ی مشترک با ثریا واحدی)

4- از سنگ ها و آیینه ها( پشاور، 1376ش)

5- روی تقویم سال( کابل، 1383ش)

 

پی نوشت ها:

1-     پرتو نادری، به دنبال تداوم فریاد،www.afghanasamai.com

2-     عبدالقیوم قویم، مروری بر ادبیات معاصر دری، چاپ مطبعه ی فجر، چاپ نخست 1385ش،صص156-157

3-     لیلا صراحت روشنی، تداوم فریاد، چاپ کابل، 1370ش

4-     واصف باختری، خاموشی لیلا صراحت روشنی،www.farda.org

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 6 بعد از ظهر  توسط محمد یاسین نگاه  |