تبليغاتX
دست های خودم
دست های خودم

چرندیات هفته گی


 

سلام به همدلان این بار با یک دست دست به حضور رسیده ام.

دست های پریشان

 

نمیدانم های زیادی با دست هایم درگیرند. دست های که امشب دوست ندارند بخوابند، دست های که امشب هرلحظه تب اش شدید ترمی شوند، دست های که سرخ می شوند و می خندند، دست های که شاعرانه ترین شعر را دوست دارند امشب بسرایند، تازه امشب، همین امشب دریافتم که زادگاه معصومیت، دست است. دست ها چقدر قدرت دارند، دست ها چقدر شاعراند، دست ها چقدر دیوانه. تاکنون بی دست بودم، دست هایم تازه امروز به دست مبدل شدند. تازه عاشق شدند، تازه دست هایم دست دار شدند، می ترسم از این که دست هایم را از دست بدهم. نقش های آشفته ی زیادی در دست هایم ظاهر می شوند و گم می شوند، گم می شوند و ظاهر می شوند. دست هایم راه می روند، دست هایم به بلوغ می رسند، دست هایم عاشق دست هایم می شوند. دست هایم بیدار می شوند و به جستجوی اتفاق که امروز افتاد سرگردان می گردند. دست هایم امروز، همین امروزامروز آشفته ترین غزل را سرود. چند کوه عشق را تجربه کرد، زندگیی زندگی را نوشید، اوج جنون را چشید، دست هایم مسلمان شدند، ایمان آوردند به عاشقانه ترین فصل امروز. دوست دارم یکشنبه را روز تولد دست هایم نام بگذارم. دیگر دست هایم احساس غربت نخواهند کرد، دوست دارم دست هایم را پس از این مریم صدا بزنم. چون دست هایم مقدس شدند، دست هایم معصوم شدند، دست هایم امروز دو باره به کودکی هایش برگشته، از نخستین روزهایی که به یاد دارم، به دست ها و راز و رمزهای که در دست ها وجود دارد فکر می کردم، پرسش های زیادی پیوسته ذهنم را به خود مشغول می داشت. که چه قدرت های ناشناخته ی در درون دست ها حضور دارد که من از درک آن عاجزم. امروز، همین امروزامروز با تمام وجود دریافتم که دست ها چقدر چشم اند، چقدر دست اند، چقدر شعراند، چقدر رمان های بلند عاشقانه هستند. دست هایمان از گذشته های دور باهم دوست بودند، شعر می خواندند، قهوه می نوشیدند، قدم می زدند، جنگ می کردند، و گاهی به هم خیره می شدند و ساعت ها سکوت می کردند. در پایان هر دید و وادید دست هایمان اتفاق های کوچکی می افتاد، که باعث خلق شعر و مرگ سیگار و...می شد. ولی متفاوت ترین تفاوت، امروز، همین امروزامروز اتفاق افتاد. اتفاقی که باعث جبران یک زندگی تهی بودن دست هایم شد. دست های بی هویتم را هویت بخشید، دست های بی دستم را دست داد، عاشق ساخت، شاعر کرد، دست های بدون نام و نشانم را نام و نشان بخشید. آمد، خیلی آرام در برابرم ایستاد، قصد رفتن داشت. با بند کفش هایش مصروف شد. در همین لحظه صدا زد که:"  فکر می کنم مویایم آشفته اس، لطفن درستش کو" دست هایم بدون هیچ گونه تامل درگیسوان اش گم شدند و گم شدند و گم... من نیز گم شدم، تا عمق گم شدن گم شدم. رفتم تا ختم خلقت، تا اولین رگه های عشق، تا عمق نشانه های آبی شدن، تا خودم(خودش) تا والسلام لب، تا آخرین دقایق شعر شدن و... مسیر عجیبی بود، دست هایم دیگر قدرت برگشتن را از دست داده بودند. دوست داشتند تا که هستند همان جا زندگی کنند، همان جا باشند و همان جا بمیرند. ولی دست هایم ناگزیر بودند که برگردند، چون دوست نداشتم که حسادت هستی را برانگیزانم. دوست نداشتم زمان بایستد، مکان کوچک شود، عشق به نهایت برسد، جنون جنونی تر گردد. دست هایم را پس گرفتم دیدم که پیامبر شدند، و پیام های این پیامبر معصوم پر از معصومیت، پر از آشفشتگی، پراز لبخند، پر از شور و هیجان های که در ظرف گفت و شنود نمی گنجد، پر از عاشقانه ترین عشق و... حالا نشسته ام و به دست هایم فکر می کنم، دست های که امروز، همین امروزامروز تولد شدند. دوست دارم روز تولد شان را سر از امروز تا پایان هر روز دیگردر سیمای دست هایم جشن بگیرم. و تا زنده هستم با این دست ها زندگی کنم.

 

چهارشنبه هشتم اسفند 1386 توسط محمد یاسین نگاه |




yasinnegah@yahoo.com

دهکده ی مهتابی(مهرداد)
شيده مبتكر
باور(عالمی)
امان ‍‍‍‍پویامک
سورنا
عباس فراسو
کاوه جبران
بهاره
بهزاد حارث
شبنم
ذکی فاضل
حسیب شریفی(لطفن با شریفی آشنا شوید)
زیوری ویژه
ساغر
منیژه باختری
ّپروانه
ندا
اندرباب مفتیزم
شفیق سحر(شاید بروم...)
کاشانه ی نویسندگان
شهیر داریوش عزیز
مریم سادات حسینی
صبور صهیب( مردی از دیار نزدیک)
هادی هزاره(قهوه)
زبیر هجران( چتر کاهی پاییز)
گیتا محمدی
سید ضیأ قاسمی( یمگان)
واسع سها( قهوه)
اسرافیل(فرزند گناه)
خانه ی شعر کوتاه افغانستان
مثل شب
کلوپاترا(یسنا)
اپروند(زهره نجوا)
سمیع شریفی(نسیم معطر)
بتول محمدی( طلسم معجزت)
اروند
برزگر(همرنگ پامیر)
نالان عزیز(ناله ها)
مهرگان
فریور(شنا در آبی)
رهنورد زریاب
مسعود حسن زاده
فریبا حیدری
نورالعین
مریم شهرتاش
علیرضا عسگری-ایران-
sms

مينو به روايت دوم

RSS 2.0

Weblog Theme By Blog Skin