تبليغاتX
دست های خودم
دست های خودم

چرندیات هفته گی


 

آب حس بی آبی کرد

وقتی تنت مهمان دریا شد

 

 

خیابان های شب به روی شانه هایم سنگینی می کنند

موهایت را رها مکن.

 

 

پروانه در لای دود سیگار گم

حس می کند

هوا ابریست


 

بیچاره آدمکی برفی

به آفتاب

سلام می کند

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

سلام به عزیزان خودم

این بار با یک شعر ...

 

 

چند سطر شعر پشتو

با فکر فارسی

برای جاده های قندهار

می ترسم از این بنویسم که انار قندهار

الف هارا از کنار انار قندهار برداشتند

حالا اناری ترین انار قندهار

و قندهارترین انار ها

باروت می شوند

دود

"بازار" سرپوشیده" چقدر بهشتی است

که از رنگ بازی ها ی آسمان این شهر نمی داند

"گنجی کهنه" جاده ی قشنگ است

بی خبراز طالب و طناب و تردید

فقط شاهد بلوغ کفترهاست

***

نمی دانم های زیادی در قندهار است

می ترسم که قندهار بی انارتر نشود

اقامتگاه ملا عمر رمان خوب است برای پی آر تی

که می خواند

که می داند شخص اول داستان کجاست

پی آر تی پیوند روایت هارا خوب می فهمد

نقش ها که مهم نیست

***

دو باره بر می گردم به سطر های آبی قندهار

از"توپ خانه" و "باروت خانی" فرار می کنم

و می روم به"بازار سرپوشیده" و" گنجی کهنه"

و باز چند سطر شعر پشتو

با فکر فارسی

برای جاده های ق ن د ه ا ر.

چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 توسط محمد یاسین نگاه |

 

 

به بهانه ی سال نو:

اتفاقی را که برای من افتاده است بخوانید.

 

 

گیلاس چای دو ساله شد

 

انسان موجودی است که در زمان زاده می شود، در زمان پرورش می یابد و دو باره در درون زمان نا بود می گردد. انسان پیوسته دوست دارد که بیشترین دست آورد را از زمان های محدود به دست بیاورد. بی خبر از این تراژیدی بزرگ، که ما به هر اندازه با زمان باشیم، به همان اندازه بی زمان می شویم، به همان اندازه زود تر زمان ما را می بلعد. لگام انسان به دست زمان است، هر قدر که بدویم همان قدر بر نبودن هایمان می افزاید. نامرد ترین و نازن ترین دوست انسان زمان است. زمان مرگ نمی شناسد، پدر نمی شناسد و حتا زندگی نمی شناسد. ما دوست داریم جشن تولدمان را با گذشت هر سال با شکوه تر از سال پار برگذار کنیم. و زمان بر این کودکانه اندیشی ما می خندد، چون در واقعیت امر ما هر سال مردن خود را با دست های خویش جشن می گیریم. انسان چقدر برای خویشتن خویش ظلم روا می دارد، چقدر نا آگاهانه دست به خود کشی می زند، چقدر با استثنایی ترین دشمن اش خواهر می شود. زمانی که قاتل کودکی ها و سیب دزدیدن ها و مکتب گریزی  هاست، قاتل خواب های بی خیال و خیال پلو هاست، قاتل دیروز و امروز و فرداست، و سر انجام زمانی که قاتل تمام هستنده ها و نیستنده هاست. ما در جهان ظلمانی زمان چقدر زندانی هستیم و در این زندان چقدر کوچک و چه اندازه مسافر! برخی در درون فکر زمان پیر می شوند و برخی در بی فکری زمان( فرا زمان اندیشی) جان به زمان می سپارند. می ترسم از این که بنویسم زمان چقدر زود می گذرد و یا" می گذرد" های زمان چقدر زود می گذرد. و هم چنان می ترسم از این که بگویم سیگاری را آتش زدم و تا موقع که داشت آخرین نفس هایش را می کشید، دو سال گذشت. و یا گیلاس چای سرد نا شده دو ساله شد و حتا طعم سطر های اولی اش را داشت.گیلاس چای فکر می کند که یگانه دشمن اش عقربه ی ساعت کنار دیوار است.گیلاس چای چقدر خوشبخت است. چون از جغرافیایی غارتگر زمان فقط عقربه ی ساعت را می شناسد.و هیچ عنصری زمانی دیگر آشنایی دارد.

...

آخرین شب هزارو سی صدو هشتاد و شش داشت آخرین نفس هایش را در زیر سایه ی" تک... تک.تک تک می کشد و دیری نگذشت که عقربه ساعت از روی صورت عدد دوازده ی که متعلق به سال پار بود گذشت.و گیلاس چای همچنان در دست من شاهد این گذشتن های بی برگشت بود و بر حرارت کاذب تن خویش می خندد و عرق می کرد.

و من پس از دو سال بار دیگر سیگاری را به پیشواز سال دیگر آتش زدم و بی اختیار...

چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 توسط محمد یاسین نگاه |

 

دروود به آنانی که ناگزیر به دنیا آمده اند.

بدون نام

 

بنا بر روایت مادرم من در روز دو شنبه پا(سر) به هستی(نیستی) گذاشتم. پس هر از گاهی که بخواهم پیرامون زمان هایی که من در آن و یا شاید آن در من زندگی کردم، فکر کنم ناگزیرم بر گردم به آغازین سطر دوشنبه ی هزارو سیصدو نمیدانم چند خورشیدی، ولی من هیچگاهی از کودکی هایم تاکنون دوست نداشتم به دوشنبه ها بیندیشم. تصورم این است که میان من و دوشنبه روابطی خوبی وجود ندارد. اکثر اوقات حتا از دوشنبه ها می ترسم، فکر می کنم دوشنبه ها مرا می برد، مرا می خورد، مرا می کشد، مرا شبیه ی خودش می سازد. گاهی به این نتیجه می رسم که تمام زمان ها دوشنبه هستند. قرن ها، سال ها، ماه ها، روزها، ساعت ها، دقیقه ها، ثانیه ها، ثالثه ها، عشیره ها و زمان های دیگری از این دست که تاکنون آدم ها برای آن ها نام نگذاشتند. جهان زمانی که من در آن زندگی می کنم، در آن مصرف می شوم، در آن هرلحظه به پای خودم می رسم، دوشنبه هاست. چون با دوشنبه شروع شدم و با دوشنبه به پایان می رسم. دوشنبه ها دیرتراز خواب بیدارمی شوم و وزودتربه خواب می روم ، دوشنبه ها بی آن که بدانم بیشتر فکرمی کنم. شب های دوشنبه خواب های بدی می بینم، خواب های تلخ، خواب های جنوب، خواب های حرام، خواب های که اصلن به خواب نمی ماند. دوشنبه ها که فرا می رسد، هر چه تلاش نمایم نمی توانم "او" را ببینم. گوشی همرایش اتفاقن خاموش می شود، گرفتاری هایش بیشتر می شود، "او" عاشق یکشنبه هاست. یکشنبه ها زیبا می شود، زنگ می زند، لبخند می زند، قهوه می نوشد، شعر می خواند، شعر می سراید."او" روز تولدش را نمی داند، یعنی دوست ندارد بداند که  چرا یکشنبه ها را دوست دارد. نمی دانم چرا؟ هر از گاهی که یکشنبه ها را با"او" جشن می گیرم، می ترسم از فردای که دوشنبه نام دارد. تمام خوشی های  یکشنبه قربانی دوشنبه ی می شود که در آستانه ی آمدن قرار دارد. گاهی آرزو می کنم:  کاش یک روز قبل از تولدم متولد می شدم. تا من نیز شبیه ی"او" عاشق یکشنبه ها می شدم. در یکشنبه ها شعر می گفتم، در یکشنبه ها قهوه می نوشیدم، در یکشنبه ها لبخند می زدم، در یکشنبه ها زیبا می شدم. اما متاسفانه در اتفاق که بین بیست و چهار ساعت  تفاوت میان ما می افتد، چقدر جهان های متفاوت و وارونه داریم."او" تمام روزها از یکشنبه ها قصه می کند."او اعتقاد دارد که در هر یکشنبه از سر به دنیا می آید و معصوم می شود. و لحظه هارا سر از نو به تجربه می گیرد، اما من در هر دوشنبه یک بار می میرم و باز دو باره زنده می شوم. یکشنبه های"او" پیامبر زندگی و عشق و صمیمیت است، و دو شنبه های من پیام آور مرگ و نفرت و بدبینی. اکثر اوقات آرزو می برم که"او" مرا برای همیشه به جهانی یکشنبه ها ببرد، در جهان خودش، در جهان زندگی و عشق و صمیمیت. امیدوارم این تصور من پیش از آمدن دوشنبه به حقیقت مبدل گردد.                               

 تا یکشنبه بعدی...

 

دوشنبه پنجم فروردین 1387 توسط محمد یاسین نگاه |




yasinnegah@yahoo.com

دهکده ی مهتابی(مهرداد)
شيده مبتكر
باور(عالمی)
امان ‍‍‍‍پویامک
سورنا
عباس فراسو
کاوه جبران
بهاره
بهزاد حارث
شبنم
ذکی فاضل
حسیب شریفی(لطفن با شریفی آشنا شوید)
زیوری ویژه
ساغر
منیژه باختری
ّپروانه
ندا
اندرباب مفتیزم
شفیق سحر(شاید بروم...)
کاشانه ی نویسندگان
شهیر داریوش عزیز
مریم سادات حسینی
صبور صهیب( مردی از دیار نزدیک)
هادی هزاره(قهوه)
زبیر هجران( چتر کاهی پاییز)
گیتا محمدی
سید ضیأ قاسمی( یمگان)
واسع سها( قهوه)
اسرافیل(فرزند گناه)
خانه ی شعر کوتاه افغانستان
مثل شب
کلوپاترا(یسنا)
اپروند(زهره نجوا)
سمیع شریفی(نسیم معطر)
بتول محمدی( طلسم معجزت)
اروند
برزگر(همرنگ پامیر)
نالان عزیز(ناله ها)
مهرگان
فریور(شنا در آبی)
رهنورد زریاب
مسعود حسن زاده
فریبا حیدری
نورالعین
مریم شهرتاش
علیرضا عسگری-ایران-
sms

مينو به روايت دوم

RSS 2.0

Weblog Theme By Blog Skin