|
سلام به تمام آدم های جا مانده در خویش! این کوتاه ها فرزندان نا مشروع نخستین برف هستند.
در یک روزی
آفتابی
حتا از آدم برفی هم
نشرمیدیم
***
ماه
افتاده روی میز
دخترک دنبال دکمه
می گردد
***
همسایه ی نجیب
هیچگاه در نزد
من وجدان سنگم
***
سینه ی سنگ
پر از برف
بغض خورشید ترکید
حوالی ساعت نمی دانم چند
کوه حلق آویز شدم
من حلق آویز شدم
تو حلق آویز شدم
ما حلق آویز شدم
شب بدون مقدمه مرگ را سرود
حوالی ساعت نمی دانم چند
جاده کارته ی سخی می داند
که قدم هایم چقدر
سکته
سکته
سکته
می نشستند
در میان ماندن و رفتن
و رفتن و ماندن
تا آمدم رفتی
تا رفتم آمدی
و امشب چقدر زود دلت خواست که بخوابی
حتا پیش ازآن که با سکوت
برای نسترن لالایی بخوانی
تا نمی دانم ترین روز خوابیدی
***
مادر جان دوست داشت
که خواب هایت را بخورد
تا برخیزی
وما یک شب، یک زندگی، یک نفس
در کنارت ایستاده خوابیدیم
فردا چقدر زود فردا شد
و تلاوت و صلوات
و صلوات و تلاوت
تکرار
تکرار
تکرار
توام با صدای درد آلود" انا لله و انا الیه راجعون
کوچه را هر لحظه
زنده
زنده
زنده
زندانی می کرد
***
آرمان شهرت حالا بی صدا ترین جاییست
که تنها مردگان می دانند سکوت سهمگین اش را
***
رفتی و عکس های سیاه و سفیدت جاده های قیس را لیلایی کرد
حوالی ساعت نمی دانم چند
شعر حلقه حلقه حلقه حلق آویز شدنت را
سرنوشت بی باکانه نوشت! |