|
پاراگراف زندگی! پس نمی خواهم سلام بتم!
وقتی آدم ها نا خواسته در یاد واره های خویش غرق می شوند، چقدر وحشتناک است که می بیند واقعیت های دیروزین، امروز بیشتر به یک تصور جنون آمیز و غیر قابل باور مبدل گردیده است. متن زندگی با آن که پاراگرافی در نهایت کوچک است، ولی چقدر زود این پاراگراف کوچک سطرهای اولی اش را به شعر فراموشی می سپارد. نمی دانم چرا زندگی دوست دارد خویشاوندان خویش را از دست بدهد؟ این پاراگراف کوچک( زندگی) با وجود آن که در ظاهر امر پرچمدار" ریالیسم" است، ولی سطری نمی گذرد که روایت های در نهایت" سوریالیستی" از خود برون می دهد. مخاطب متن زندگی در میان این دو نوع برخورد، این پاراگراف کوچک غرق غرق می گردد که بدون هیچ آغازی دو باره پاراگراف" رومانتیک" می شود. چایی نمی گذرد که سیگارتراژیدی با لبخند" ناتوریالیزم" در درون این متن سرگردان به رقصیدن می آغازد. خواندن ذهن آشفته ی نویسنده این پاراگراف چقدر امر دشوار است. نگارنده در پایی این نبشته هیچ نشانی از خویش به جا نگذاشته، تا دست کم مخاطب متن زندگی از این زاویه بتواند به رد پایی مفهوم این پاراگراف کوچک دست یازد. انسان ضرب زبانی زندگی را شبیه ی شاگرد تنبل کلاس اول مدرسه تکرار می خواند و به هیچ آموزشی هر چند ابتدایی نمی رسد، که نمی رسد. وسر انجام انسان سراسر سوالیه می گردد در برابر هر کلمه ی این پاراگراف کوچک. و این سوالیه ها همچنان سوالیه باقی می ماند تا پایانی سوالیه بودن. گاهی ابر روایت کاذبی زیر نام" امید" آرام آرام می آید و به جای سوالیه ها اعلان ظهور می کند، ولی چایی نمی گذرد که شکل ساختاری اش دگرگون می شود و از سوالیه بودن به سوالیه تر شدن مبدل می گردد. و نقطه ها در نقاط نا معلوم این پاراگراف کوچک به نقطه شدن می اندیشند. انسان بدون هیچ معرفتی سرگردان گردن می زند سوالیه ها را، و سوالیه ها شهید می شوند و دو باره به جاویدانگی سوالیه تر بودن بر می گردند و خیابان های این پاراگراف کوچک را حکیمانه تر از پیش سر تا قد، قدم می زنند. و انسان له می شود در زیر قدم هایی پر از سوال سوالیه ها. ما ناگزیر رخت بر می بندیم و می روم به متن پاراگراف سوالیه دارتر از این پاراگراف کوچک، و فرزندان مان این ضرب زبانی زندگی را بعد از دو پاراگراف نفس باز به فرزندان شان به ودعیه می سپارند و این داد وستد تا ستد و داد های که باز سوالیه ها را نمی شناسد ادامه می یابد. چقدر خوشبخت اند موجوداتی که قدرت خواند و نوشت زندگی را ندارند و سوالیه های شان کوچک تر از سوالیه است. آب را آب می دانند و خواب را خواب می بینند و روز را با تمام بی روز بودن اش نوروز و نوروز را مادر روزها. آری انسان ها با این فلسفه، نخیر با هیچ فلسفه سوالیه ها را کنار خویش سوالیه می گذارند و ما هیچ پیوند بصیرتی با این پاراگراف های کوچک و بزرگ نداریم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام و بی سلامی به همه دوستان نگاه دارنده که در خزان به شگفتن می اندیشند!
بابت غیابت چند هفته ی از همه تان بخشش می خواهم.
واقعن خودم هم نمی خواستم این قدر مصروف شوم. گاهی برای زنده ماندن باید کار کرد و گاهی هم برای مردن. من میان این دو سرگردان می گردم و احمقانه می اندیشم به خودم و شوخی که در اطرافم می گذرد. امروز به احترام لنگیستون هیوز پشت نت نشتم و دلم می خواست به روح هیوز نامه بنویسم که سیاه امروز دیگر آن چه تو می گفتی و نگران بودی نیست و امروز یک سیاه بر کاخ سفید نشسته تا به بازی رنگ ها خاتمه دهد. امروز باورم شد که با تمام شعار های دروغ امریکایی دموکراسی امریکا را نمی شود اینکار کرد.
چرا ایناره نوشتم ببخشی!
چند چرند کوتاه:
شب بخیر!
باران پروانه ها
در من
ــــــــــــــــــ
باغ پر از شهید
باد دست پر
برگشته
ـــــــــــــــــــــــ
بکارت چشمانم را
برد
توله سگ در زمستان!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به تمام دوستان عزیز و عاشق و کوچه گرد سلام!
عرض ادب و بی ادبی داریم به همه کسانی که دو پانزده یک سی را خوانده اند. ما دوست نداشتیم پانوشت بنویسیم زیر طرح پشتی این کتاب کوچک و کوتاه. ولی کم کم با پرسش هایی روبرو شدیم که حدس نمی زدیم. شکایت... تعجب...شوخی...توهین...و به به ها و چه چه های متفاوت و متضاد. دو پانزده یک سی روایت دیدگاه های ناشاعرانه ی دو تن از بچه های کوچه و بازار است که به یکسری خط کشی های معمول و متعارف کمکی پشت پا زدند. دقیق معلوم نیست که چیست! شعر و شوخی و یا روایت بی مضمونی های دو کودک ۲۴ ساله که سیاست و ادبیات را کنار گداشتند و به چتیات گویی شروع کدن. تخار هم عجب دیوانه های عجیب و غریب داره. این بچه ها ادب ندارند. بنا بر این از تمام اساتید که خود را اهل فتوا در رابطه به ادبیات و تیوری های ادبی می دانند معذرت می خواهیم و حتا آمده هستیم که دیگر از این دست اشتباه ها نکنیم. راستی ببخشید بکتاش میگه که بی شوخی نمیشه زندگی کرد. ما معذرت خود را دو باره گرفتیم( این جا خو پارلمان نیست)
دو پانزده یک سی از خود یاسین نگاه و وحید بکتاش می باشد. هر کس دعوا کند دعوایش باطل می گردد. ما چقدر بی هویت هستیم قالب های خوده مانده چیزای بیگانا را تقلید می کنیم. بدنامی شعر همی است دیگه. شاخ و دم خو ندارد. کاشانه ی نویسندگان هم بیکار مانده رفته رفته چه ره می چاپه!
خوب باز هم اگر دوست دارید کتابکی را با این ویژگی ها داشته باشید. به این کوچه ها سر و یا پا بزنید:
کابل: سرک سوم کوته سنگی. مقابل ریاست مهاجرین. کاشانه ی نویسندگان۰۷۷۱۲۰۵۷۱۱-۰۷۷۷۱۴۱۷۶۶
تخار: بندر خان آباد. مجتمع ادبی- فرهنگی دریاچه۰۷۰۰۷۳۵۸۵۸
دانشگاه کابل: کتاب فروشی اقتصاد
شهرنو: کتاب فروشی رسالت
غزنی: دانشگاه غزنی
پلخمری: نهاد ادبی آستانه
کندز: نهاد ادبی برگ نی
آدرس های دیگر بعدآ اعلان می شود.

|